آیه شادی

عزیزی میگفت : از ملاقات دوستی برگشته بودم که علی رغم ثروت زیاد ودارایی فراوان، پزشکان ازبیماری لا علاجش قطع امید کرده بودند، برای اینکه از فکر او خارج شوم با راننده که عبوس و گرفته بود شروع به صحبت نمودم : ببخشید بزرگوار اسم شما چیست؟
راننده با بی حوصلگی گفت: محمد صادق خوش طینت
با لبخند گفتم :به به چه اسم و فامیل زیبایی چقدر قشنگه!
راننده با طعنه گفت: از کل زیبایی دنیا همین اسم و فامیل به ما رسیده!
و باز سکوت... دلم نیامد چیزی نگویم گفتم: ببخشید شکر خدا شما کسالتی ،بیماری چیزی ندارید که؟
فرمود: خیر
گفتم: بچه هاو خانواده چطور همه سلامت هستند؟
گویا متوجه منظور من شده بود گفت : به لطف خدا بله همه خوب هستند دیگه آنقدر بدبخت و گرفتار نیستیم شکر یه تن سالم داریم!
نمی خواستم صحبت را ادامه دهم و تا انتهای مسیر ساکت ماندم ...
گاهی وقت ها چنان درگیر اندیشیدن به بد بختی های خودمان می شویم که تمام نعمت ها و داشته هایمان را فراموش میکنیم.
استاد فرزانه جناب دکتر حضرت حجت السلام والمسلیمین محمد حسین توانایی در کتاب زیبای خود آیین و سبک زندگی که انتشارات حکمت و اندیشه به چاپ رسانده آیه ای را آیه شادی نام نهاده . آنجا که در سوره یونس آیه 58 خدا وند می فرماید:
آیه 58 سوره یونس:
"قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ"
این آیه در حزب سه جزء یازده قرآن مجید قرار دارد.
سوره یونس، سوره دهم قرآن کریم می باشد. این سوره مکی است و 109 آیه دارد.
"بگو که باید منحصرا به فضل و رحمت خدا شادمان شوند (و به نزول قرآن مسرور باشند) که آن بهتر و مفیدتر از ثروتی است که میاندوزند." | ||
"Say: "In the bounty of Allah. And in His Mercy,- in that let them rejoice": that is better than the (wealth) they hoard."
|
اما ما چگو نه اسباب شادی خود را فراهم می کنیم و در چه چیزهایی به دنبال شادی و سرخوشی هستیم ؟
وقتی از غم هایمان می گوئیم بسیار حرف ها برایش داریم و می توانیم ساعت ها از درد ها و رنج هایمان بگوئیم از گرفتاری و نا رفاقتی ها و ... اما شادی و سلامتی و خوشی،چیزی برای گفتن نداریم!
کم لطفی یعنی این ،آن هم در حق خودمان نه دیگران !
میرویم دنبال شادی هایی مثل ثروت ، الکل ، مواد مخدر و...که همه ی لذتش آنی است و مثل شیرینی آدامس در دهان می ماند که خیلی زود تمام میشود.
به نوعی مانند پلاک موقت خودرو می ماند که نمی شود از محدوده خارجش کنیم و یا زمانش کوتاه است و زود تمام میشود.
خیلی ها آرزویشان داشتن یک خودرو است ولی بعد از چند ماه حوصله شستن آن را هم ندارند .
عادت کرده ایم به گریه کردن و نالیدن، البته بد نیست بدانیم گریه هم اشکال مختلفی دارد ، گریه از روی دروغ و ریا،گریه اندوه و پشیمانی ،گریه حسرت و یک گریه زیبای دیگر که گریه شوق است.
قرآن مجید زیبا به آنها اشاره نموده:
شنیدید در سوره یوسف چگونه برادران حضرت یوسف به دروغ اشک می ریختند و گریه می کردند که گرگ برادرشان یوسف را خورده!
یا در سوره توبه زمانی که منافقان حاضر نشدند با پیامبر به جنگ بروند و بهانه می آوردند و میگفتند هوا گرم است یا کشاورزی ما نیمه کاره است و خلاصه... نرفتند و شبها می نشستند و شادی میکردند که خوب شد نرفتیم و شانس با ما بود... خداوند به آنها می فر ماید:
زیاد شادی نکنید و نادم و پشیمان باشید و اشک بریزید که چیز های خوبی را از دست داده اید! نیمی از عمر مان به دنبال آن چیزی هستیم که ارزشی ندارد و باید بنشینیم و اینجا راستی راستی به حال خودمان اشک بریزیم که عمر گرانمان را چگونه از دست دادیم!
و باز در همان سوره توبه آمده که عده ای هم بودند که میخواستند در جنگ همراه رسول خدا باشند اما توان و امکاناتش را نداشتند و لذا از این قافله جا ی مانده و اشک حسرت می ریختند .
دوستی میگفت گرانبها ترین زمین های کره خاکی گورستانها هستند ؛چراکه بسیاری از انسانهای خفته در آنها آرزوها ، توانمندی و برنامه هایشان را با خود به گور برده اند...این ها هم باید اشک حسرت بریزند و ناله کنند که چرا نتوانستند آن گونه که شایسته بوده در زندگی گامی بردارند!
و اما در سوره مائده آیه 83 خدا وند چه زیبا فرموده:
وَإِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ ﴿۸۳﴾
و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده بشنوند مى بينى بر اثر آن حقيقتى كه شناخته اند اشك از چشمهايشان سرازير مى شود و مى گويند پروردگارا ما ايمان آورده ايم پس ما را در زمره گواهان بنويس (۸۳)
جمعی هم وقتی قرآن تلاوت می شد و معنای آن کلمات را درک می کردند ،اشک می ریختند که خدایا چرا تا به حال ما نفهمیده بودیم چه گنجینهایی از نصایح و پند ها در کنارمان بوده و به دنبال چه می گشتیم و به دنبال چه بودیم!اینها هم اشک شوق و یا بهتر بگویم اشک معرفت می ریختند!
چه زیباست اگر می خواهیم اشک بریزیم و ناله کنیم بدانیم جزو کدام یک از این دسته ها قرار گرفته ایم.
بیشتر ما آدم ها دو دسته هستیم یا مثبت اندیشیم و یا همه چیز را منفی می بینیم.
جالب اینکه برای خودمان هم مثال های زیادی داریم آنها که مثبت اندیشند میگویند:
پایان شب سیه سپیداست
جوینده یابنده اس
خواستن توانستن است
و یا بالعکس نا امید ها :
هرچی سنگه تو پای لنگه
ما که تو هفت آسمون یک ستاره هم نداریم
و...
دقت کردید تا به هم می رسیم از گرفتاری و بد بختی هایمان بیشتر میگوئیم تا داشته ها و امید هایمان!
همه ما با داستان کربلا کم یا زیاد آشنا هستیم ،داستانی که هر قسمتش اشک شنونده را در می آورد ،داستانی که می تواند از نگاه شاعری توانا چون مشفق کاشانی در دیوان اشعار ترکیب بند ها این چنین زیبا و حسرت بار مطرح گردد که می فرماید:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهٔ کنار رسول خدا حسین
کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعلهٔ برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
گر انتقام آن نفتادی بروز حشر
با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
پس آتشی ز اخگر الماس ریزهها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهٔ خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روحالامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار، کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریدهٔ رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصهٔ محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بیعماری و محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعرهٔ هذا حسین او
سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطهٔ عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکهٔ کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که از این شعر خونچکان
در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که از این نظم گریهخیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای
وز کین چها درین ستم آباد کردهای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای
ای زادهٔ زیاد نکردهست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کردهای
کام یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند
اما روی دیگر این سکه نیز دیدن دارد و آن روی زیبایی است که مولانا در دیوان شمس بیان میکند:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
بله این همان زیبایی است که حضرت زینب (س) در میانه آتش و خون کربلا دید ، او دید که چگونه میتوان در مقابل ستم و ظلم ایستاد ،او دید و بدان افتخار کرد که فرزندان و برادران و همه یارانش چگونه در مقابل ستم ایستادند و حاضر نشدند برای زنده ماندن و گذران عمر تملق و چابلوسی کنند ،این آن سکانس زیبای مدرسه کربلا بود که حتی در سینمای دنیا بارها و بارها داستانسرایی ها شده که به نوعی نشان دهند؛ انسانهایی هستند که برای یک لقمه نان سر خم نمی کنند و برای چند صباحی زندگی ،تن به هرذلتی نمی دهند، حاضر نمی شوند خود و یارانشان را فدای مال دنیا کنند و ذلت بپذیرند.
چند صد نفر را در اطرافمان سراغ داریم که برای ماندن در جایشان و یا رزقشان تن فروشی ،یا ایمان فرشی و یا شرف و وجدان فروشی میکنند ، چند صد نفر را سراغ دارید که برای سیر کردن شکمشان دروغ میگویند و ریا پیشه میکنند و یا دیگران را به چالش می اندازند .
این آن اصالت کربلا است و زیباییش که زینب (س) دید و فرمود: ما جز زیبایی هیچ ندیدیم !
ما دیدیم که چگونه خدا را می شود دید و دل بدان سپرد و با معشوق عشق بازی کرد.
حافظ، زیبا می گوید که:
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
او زیبا می گوید آنکه تعلق خاطر به مال دنیا دارد مدام در حال تملق است ، وای به حال کسی که بخواهد شغلش و نانش را از راه تملق بدست بیاورد و در نزد خود بیندیشد که از این راه به آرزوهایش میرسد و زندگیش خوب می شود و وضع مالی بهتری بدست می آورد و ...
هی کجایی رفیق ،برگرد به خود بیا که مولانا در دیوان شمس غزل 913 از زبان حضرت دوست خالق یکتا زیبا می گوید:
نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند
که سخت دست درازند بسته پات کنند
نگفتمت که بدان سوی دام در دامست
چو درفتادی در دام کی رهات کنند
نگفتمت به خرابات طرفه مستانند
که عقل را هدف تیر ترهات کنند
چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند
به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند
بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند
کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند
تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران
اگر روی چو جگربند شوربات کنند
تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش
که کوه قاف شوی زود در هوات کنند
هزار مرغ عجب از گل تو برسازند
چو ز آب و گل گذری تا دگر چههات کنند
برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست
مثال شخص خیالیت بیجهات کنند
چو در کشاکش احکام راضیت یابند
ز رنجها برهانند و مرتضات کنند
خموش باش که این کودنان پست سخن
حشیشیاند و همین لحظه ژاژخات کنند
بله میرویم و به ظاهر میرسیم ولی ته داستان نیست آنچه ما می اندیشیم!
و چه زیباست این جمله حقیر که :
ای کاش بودیم آنچه می نمودیم!
در یک کلام حضرت دوست می فرماید که :
«اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکمْ»
بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را و جان خود خدا یک بار هم برای خودش ،خودش را صدا کنیم.
سؤال: آیا معنای آیه شریفه «اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکمْ؛ مرا بخوانید تا دعای شما را اجابت کنم».۱این نیست که عین آنچه خواسته شده مستجاب گردد؟!
جواب: آیا اگر دعاکننده، مثلاً یک لیره بخواهد و به او صد لیره بدهند، نمیگیرد، چون لابشرط دعا کرده و این صد لیره بشرط شئ است؟! لابد میگویید: صد لیره را در آخرت و فرضاً هزار سال دیگر به او میدهند، آن هم تازه معلوم نیست بدهند یا خیر، ولی یک لیره در دنیاست و بهصورت نقد به دستش میرسد!
در محضر بهجت، ج۱، ص ۱۶۵
این ابیات زیبا را که :یک شبی مجنون نمازش را شکست ،بی وضو در کوچه ی لیلا نشست ،را شنیده اید ، عجب پاسخ زیبایی خدا به مجنون می دهد :
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
انسا موجودی خود خواه است واین هم از لطف خداست چرا که فقط خود را می بینیم و خود بینی هم نشانی از خدا بینی است !
اگر عاقل باشیم و دانا که خود را نبینیم و خدا را ببینیم.
خدا وند در وجود ما از روح خود دمید .
میشنویم که به ما میگویند تقبل الله، یالله،ماشالله و... به به چه زیبایی یا چه سخنرانی و چه مالی و ثروتی و... اما فراموش میکنیم این هم از لطف پروردگار و خالق یکتا است.
گاهی وقتها چنان سرخوش از خود میشویم که یاد مان میرود خدایی هم هست ! مغرور می شویم ، اگر پزشک هستیم به توانایی هایمان در علم مغرور می شویم، اگر خلبان هستیم به توانایی مان در پرواز و یا اگر یک سخنران و خواننده هستیم توانایی مان به ابیات و اشعارمان که آماده کرده ایم و از حفظ میدانیم مغرورمان مینماید.
نمی دانیم که از ابتدا باید خود را بسازیم و قبل ازاینکه میکروفن بدست بگیریم ،یا وقتی پشت تریبون می ایستیم ، حتی وقتی از پشت تریبون بر می گردیم و می نشینیم یا وقتی وارد اتاق عمل میشویم یا در حین عمل جراحی هستیم و یا حتی بعد از اینکه مریض را به بخش می برند نباید خالقمان را فراموش کنیم.
یا دمان باشد که درقرآن آمده: قسم به قلم و آنچه با آن می نویسیم!
قال اللهُ الحَكيمُ فِى كِتَابِهِ الكَرِيم :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ. ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مٰا يَسْطُرُونَ. مٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ، وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ. وَ إِنَّكَ لَعَلىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ. 1
ن، و سوگند به قلم و آنچه به سبب قلم (و يا با قلم) مىنويسند، كه تو (اى پيغمبر) به واسطۀ نعمتى كه خدا به تو داده است ديوانه نمىباشى؛ و حقّاً و حقيقةً تو داراى پاداش و مزد پيوسته و غير منقطعى هستى؛ و حقّاً و حقيقةً تو بر اخلاق عظيمى استوار مىباشى»!
حضرت استاد مكرّم آية الله علاّمۀ طباطبائى قدس سرّه- در تفسير اين آيه چنين آوردهاند: معنى قلم معروف است. و سَطْر با فتحه و پس از آن سكون و چه بسا با دو فتحه استعمال مىشود-همان طور كه در «مفردات» ذكر نموده است عبارت است .
اگر قبول کنیم هر یک از ما پیامبر هستیم ،چه مینویسیم برای کی مینویسیم !چند هزار نفر نوشتن و یا هنری داشتند که نامی و نشانی از ایشان نیز در بین مردم باقی نمانده و تنها صدای عشق است که می ماند :
عشق کلیدی ترین و کاربردی ترین کلمه در دیوان حافظ است ،غزل های بسیاری با موضوع عشق سروده است. «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر»:.
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
چه تعداد سخنران ، مداح، هنرمند و...را سراغ دارید که زمانی بسیار مشهور بودند ولی دیگر حتی نام و نشانی از آنها نیست ؟
داستان آنها مانند اتومبیلی است که در مکانیکی جک را زیرش می گذارند و می گویند ، تو دنده گاز بده و دنده عوض کن ... کیلومتر شمار سرعت 140 ر ا نشان میدهد اما اتومبیل ایستاده و فقط چرخ ها حرکت میکند.
خود بینی این گونه است ما ایستاده ایم و فکر میکنیم که رو به جلو میرویم!
صدای با حال و حال صدا دار
دو مقوله بسیار متفاوت هستند !
ای خوشا به حال آن سخنران ، خواننده ، نویسنده ، هنرمندی یا بهتر بگویم انسانی که پس از شنیدن صدایش، حالی خوش به مخاطب دست بدهد و تحولی در زندگیش حاصل شود .
استادی می فرمود : باید به قدر یک پرژکتور قوی نور در ما باشد که بتوانیم به اندازه یک شمع نور افشانی کنیم.
وقتی تهی از معرفت باشیم و قدر ناشناس ،چگونه می توانیم به دیگران مراتب درک و شعور را انتقال دهیم ؟
کلید خوشبختی این است:
توکل و توسل به حضرت دوست ، قدر دان بودن ، شاکر بودن...
شادی درونمان را تقویت نمائیم،
آن زمان می توانیم شادی مان را به دیگران انتقال دهیم ، البته به شرط آنکه درد هم نوع خود را بشناسیم و دید ه خود را بر رنج همنوع نبندیم که خوش گفته حضرت سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
البته شایسته است اصل داستان را نیز بدانیم که:
می گوید :بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست:
درویش و غنی بنده این خاک درند
و آنان که غنی ترند محتاج ترند
آن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست
خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید
که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست
هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده
وگر تو میندهی داد روز دادی هست
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
این اشعار نیز حجت را بر اهلش تمام میکند به شرط آنکه دل بدهیم وبدانیم که:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تأیید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
و چگونه است که ما تا این اندازه از کتاب های آسمانی بخصوص قرآن غافل شده ایم و طلب از گمشدگان لب دریا داریم!
این جام جهان را به تو کل داد حکیم
باور کافی نداریم و در اندیشه خود می پنداریم این رزق و روزی که به دست ما می رسد هم از تلاش و تقلا ی ماست و از حکمت خالق غافل میشویم ، غرور ما را بر می داریم ، قناعت را کنار می گذاریم ، دل به هر چیزی جز خدا می سپاریم!
این گونه می شود که نیاز پدید می آید .
آفت جان و شخصیت ما نیاز است!
نیاز به خصوص به مال و منان دنیا ، یارو دلدار و فراموشی می کنم که خدا یی هم هست!
چه زیباست که می فرماید:
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
خدا عاشق ما بندگان است . در بهشت جای مان داد و برای آدم هوا را آفرید و این همه نعمت در اختیارش قرار داد ، اما بشر چه کرد یا بهتر بگویم بشر چه میکند و با نافرمانی خود اسباب خروجش را از بهشت فراهم می سازد ، حافظ بسیار زیبا بیان کرده می فرماید:
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
که انسان با خود چه میکند . در مقابل این همه نعمت و شادی و رحمت، خدا کافیست یک شب را با خدا خلوت کنند تا چون حافظ که می فرماید:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
واین سزای آن صبر و تحمل است که در وجود انسان واقعی تعریف شده ، این آن زیبایی است که حضرت زینب (س) در کربلا دید ، این آن چیزی هست که خداوند در خلقت ما قرار داد و از حسن انسان به تحسین فر مود:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
در انتها عرض میکنم از همین چند بیت که عرفایی چون حافظ، مولانا و سعدی سروده اند غافل نشویم ، که ایشان قطره ای از اقیانوس کلام و پند خدا وند یعنی قرآن را چشیده و نوشیده بودند.
یا حق ارادتمند
جعفر صابری
به مناسبت میلاد حضرت صبر و تحمل اسوه مقاومت بانو زینب کبری(س)
22/10/1397
حضرت حافظ در چند بیتی دارد که الحق و والانصاف عرشیا نام گرفته و در عرش خدا جای دارد از جمله:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تأیید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم
دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم
پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
ما کشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست
نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت
ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
واماندگی اندر پس دیوار طبیعت
حیفست دریغا که در صلح بهشتیم
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند
یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز
کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
باشد که عنایت برسد ورنه مپندار
با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان
یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم
بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
حاذقان و کافیان بس عدول
تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
کای لطیف استاد کامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت
نک فلان شه از برای زرگری
اختیارت کرد زیرا مهتری
اینک این خلعت بگیر و زر و سیم
چون بیایی خاص باشی و ندیم
مرد مال و خلعت بسیار دید
غره شد از شهر و فرزندان برید
اندر آمد شادمان در راه مرد
بیخبر کان شاه قصد جانش کرد
اسپ تازی برنشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت
ای شده اندر سفر با صد رضا
خود به پای خویش تا سؤ القضا
در خیالش ملک و عز و مهتری
گفت عزرائیل رو آری بری
چون رسید از راه آن مرد غریب
اندر آوردش به پیش شه طبیب
سوی شاهنشاه بردندش بناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز
شاه دید او را بسی تعظیم کرد
مخزن زر را بدو تسلیم کرد
پس حکیمش گفت کای سلطان مه
آن کنیزک را بدین خواجه بده
تا کنیزک در وصالش خوش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود
شه بدو بخشید آن مه روی را
جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را
مدت شش ماه میراندند کام
تا به صحت آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر میگداخت
چون ز رنجوری جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند
چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندکاندک در دل او سرد شد
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
کاش کان هم ننگ بودی یکسری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
دشمن طاووس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او
گفت من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدندش برای پوستین
ای من آن پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان
آنک کشتستم پی مادون من
مینداند که نخسپد خون من
بر منست امروز و فردا بر ویست
خون چون من کس چنین ضایع کیست
گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک
زانک عشق مردگان پاینده نیست
زانک مرده سوی ما آینده نیست
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازهتر
عشق آن زنده گزین کو باقیست
کز شراب جانفزایت ساقیست
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
InstuteAshtim/University